X
تبلیغات
♥♥نمیدانم♥♥


♥♥نمیدانم♥♥

 

من به آمار زمین مشکوکم...

اگر این سطح پر از آدمهاست،گس چرا اینهمه دلها تنهاست؟...

بیخودی میگویند:هیچکس تنها نیست...

چه کسی تنها نیست،همه از هم دورند...

همه در جمع ولی تنهایند،من که در تردیدم،تو چطور؟...

سهراب سپهری

نوشته شده در یکشنبه 1392/07/21ساعت 14:25 توسط Zoha| |

دوستان ب زودی رمان خودمو تموم میکنم و میزارمش تو

وب،امیدوارم خوشتون بیاد...

اینم یه تیکش:

حوصله ی ماشین نداشتم و چون خونمون نزدیکه میدون نقش

جهان بود پیاده رفتم.

همینجور سرمو انداخته بودم پایین و میرفتم،که یه دفه

یه ماشین که 3 تا پسر،نه بهتره بگم دختر،که خودشونو عین دخترا آرایش کرده بودن! توش نشسته بودن،برام بوق

زدن و دست تکون دادن.

یکیشون گفت:جا تشریف میبرید؟

یکی دیگه گفت:افتخار نمیدید برسونیمتون؟

میخواستم جف پا برم تو حلقشون،هیچی نگفتم و به راهم

ادامه دادم

ولی چقد سیریش بودن،بازم محلشون نزاشتم و بعد از چند

دقیقه خودشون خسته شدن و رفتن پی کارشون!

به راهم ادامه دادم و بعد از زمان کوتاهی 2باره صدای

بوق ماشین به گوشم خورد،به خودم گفتم باز این سه تا

عوضیان،سرمو برگردوندم طرفشون و با صدای بلند

گفتم:برین گمشین عوضیای آشغال،افتادین تو خیابون

دنبال چی میگردین؟شوهر؟

وای،تا چشم به راننده افتاد دوست داشتم از خجالت آب

شم برم تو زمین!حسام بود،کنارشم یه دختر نشسته

بود،حدس زدم که سوگند باشه.

در حالی که میخندید از حرکت ایستاد و گفت:خانوم

سوداگر،منم حسام!

رفتم طرف ماشین و بعد از سلام و احوال پرسی حسام

گفت:کجا تشریف میبرید؟

من:با دختر داییم قرار دارم.

حسام:میرسونمتون،سوار شید

من:پیاده میرم،ممنون

حسام:نه،نمیزارم تنها برین جایی بشینید،میرسونمتون

نشستم صندلی عقب.

حسام:کجا میرید؟

من:میدون نقش جهان.درحالی که داشت به حرفم گوش

میدادچشمش به دستبند افتاد،لبخندی زد و حرکت کرد.

حسام:تنها هستین؟

من:نه،نامزد دختر داییم باهامون هست.جایی نشریف

میبردید؟مزاحم شدم؟

حسام:سوگند حوصلش سر رفته بود،گفتیم بریم یه دوری

بزنیم که شمارو دیدیم.

از سوگند خوش اومد،دخترِ خوبی بود.گفتم:خب بیاین با

ما،مطمئن باشید خوش میگذره.

حسام:ممنون،مزاحم نمیشین

من:مراحمین،خوش حال میشم تشریف بیارید.

حسام:باشه،ممنون

من:خواهش

بعد از پارک کردن ماشین توی پارکینگ،رفتیم به سمت آب

نما

 

قبل از اینکه برسیم به نازی اس دادم که داریم با حسام

میایم.اونم نوشت:ای جوووووووووووووونم!

از دور نازی و امیر و دیدم و براشون دست تکون دادم.

بعد از سلام و احوال پرسی گفتم:خب،کجا بریم؟؟؟؟؟؟؟؟

نازی:بستنی

سوگند: رستوران

امیر:سینما

حسام:چایی خونه

من:شهر بازی!

بعدش زدیم زیرِ خنده!هرکی یه جایی گفته بود!

امیر:میریم سینما

نازی:نخیر،بستنی

سوگند:میریم رستوران

حسام:من میگم رای گیری کنیم!

من:عقل کل،خب بازم هر کس به نظره خودش رای میده!!!!!!

من یه نظری دارم،اول میریم سینما 5بعدی دعوته

امیر،بعد میریم شهربازی دعوت من،بعد نازی به هممون

بستنی میده،بعدشم دعوت سوگند میریم رستوران شام

میخوریم،بعدم میریم چایی خونه دعوت آقای حسابی!!!!

موافقین؟

همه باهم:بله!!!!

طبق برنامه رفتیم سینما،خیلی حال داد!!!بعدم شهر بازی

اسکیت یو سوار شدیم،هر 2نفر باهم

نازی و امیر،حسام و سوگند،حسام به خاطر من 2بار سوار

شد!!!بعدم رفتیم اسکیت یو بزرگ،20 نفر سوار میشدن،کم

کم میرفت بالا،یه دفه میومد پایین!!!بعد رفتیم ترن

هوایی و رنجر!کلی جیغ کشیدیم!

یه آقاهه بود که عکس میگرفت و یه دقیقه ای ظاهر

میکرد،5تا عکس گرفتیم،هر کی واسه خودش!

امیر و حسام و سوگند داشتند بازی میکردن،میزدن لیوان

میشکوندن!!!

منم داشتم برا نازی قضیه ی امروز ظهرو تعریف

میکردم،نازی عاشقه دسبند شد!

با بستنی نازی حالمون جا اومد،خیلی گرسنمون بود،رفتیم

یه رستوران شیک غذا خوردیم و بعدم آخرین مقصدمون چایی

خونه بود!!!

خداروشکر حسام بردتمون جایی که لژ خانوادگی

داشت،نشستسم دوره هم،حسام برا هممون چایی سفارش داد و

پرسید:

کی با قلیون موافقه؟؟؟

همه باهم گفتن:من!

حسام:چه طعمی باشه؟

امیر:دو سیب آلبالو

نازی:دوسیب

سوگند:سیب ترش

من چیزی نگفتم!که حسام گفت:هرچی خانوم سوداگر بگه؟

نازی گفت:ساقی،خانوم سوداگر چیه.

خب هرچی ساقی خانوم بگه؟

همه با هم گفتن:اُاُاُاُاُاُاُاُاُاُاُاُاُاُاُاُ !

گفتم:من؟؟؟

حسام،بله شما؟

من:شکلات عسل خوبه!

حسام:به روی چشم!

بعد از آوردن چایی و قلیون،بچه ها گرم صحبت شدن!ساعت

12 شب بود،رفتم واسه خودم از سوپریه سرِ خیابون شارژ

بخرم،هیشکی تو خیابون نبود و خیابون ساکت ساکت بود!

ترسیدم

2تا پسر از اونور داشتن بهم نزدیک میشدن،قدمامو تند

تر کردم،خیلی ترسیده بودم،یکیشون نزدیک شد و دوتا

شونه هامو گرفت و چسپوند به دیوار.گفت:کجا این موقع

شب خانوم خانوما؟

داشتم گریه میکردم و التماس میکردم:ولم کن ولم کن که

صدای یه نفر اومد که گفت:هوی،عوضی دستتو بکش.

برگشتم،دیدم حسامِ،اومد نزدیک و یقه ی پسره رو گرفت و

گفت:فرمایش؟

پسره گفت:به تو چه؟تو چیکارشی؟

حسام یقشو سفت تر گرفت و گفت:من شوهرشم،مفهوم شد؟

پسره که حسابی ترسیده بود و داشت خفه میشد با صدایی

که از ته چاه میومد گفت:ببخشید،من همسرتونو با یه نفرِ

دیگه اشتباه گرفتم،شرمنده

حسام:دوباره حواست باشه از این اشتباها نکنی،وگرنه

جات تو قبرستونه،افتاد؟

پسره داشت خودشو خیس میکرد،سریع گفت:چشم و اَلفرار!!!!

داشتم مث ابر بهار گریه میکردم،خیلی ترسیده

بودم،ترسیدم از اینکه ... حتی فکرشم آدمو میترسونه!

تکیه کرده بودم به دیوار و دستامو گرفته بودم رو

صورتم و اشکام مثه چشمه روون شده بود رو گونه هام...

همینجور داشتم گریه میکردم،وقتی به خودم اومدم دیدم

حسام بغلم کرده و دستشو گذاشته پشت سرم و

میگه:آروم،آروم،چیزی نشده،من اینجام گریه نکن...

آروم شدم و خودمو ازش جدا کردم،گفتم:ممنون

حسام:خواهش،بهتری؟

نوشته شده در جمعه 1392/07/19ساعت 23:9 توسط Zoha| |

 

: امروز استادم بهم گف:خیلی خوب یاد گرفتی....میبرمت تو گروهی ک دارم تشکیل میدم....

این حرفی بود ک داشتم به دختر عمم ریحانه میگفتم....

اونم گفت:

 ایول...تو مهمونی ک قراره شهریور بگیریم ب خاطر کنکور من، گیتارتو بیار تا برامون بزنی...

تو بزن،من میخونم!!!

با کلی عشوه بهش گفتم صدای من ب این خوبی...!!! خودم میخونم شما فقط درخواست کن!!!همه جور آهنگ حفظم!!!!

گف:چقد ب خودت مینازی!!!!!

گفتم:بله دیگه ما خودمون ی پا هنرمندیم!!!!!!!!!

 

شهریور قراره جشن قبولیشو بگیریم...

میگف سخت بود ولی خوب دادم....درصداش عالیه....

براش دعا کنید تا قبول شه....

همچنین برای من ک تو گروه وقتی دارم میزنم آبروم نره!!!!!!!!!!!!!!!!

مر۳۰

 

نوشته شده در پنجشنبه 1392/04/27ساعت 2:30 توسط Zoha| |

باران ک میبارد تمام کوچه ها ی شهر پر از فریاد من است ک میگویم:

من تنها نیستم،تنها منتظرم....

نوشته شده در پنجشنبه 1392/04/27ساعت 2:16 توسط Zoha| |

همیشه سخت ترین نمایش ب بهترین بازیگر تعلق دارد،

شاکی سختی های دنیا نباش....

شاید تو بهترین بازیگر خدایی.....

نوشته شده در پنجشنبه 1392/04/27ساعت 2:5 توسط Zoha| |

55564410388810202737.jpg

موهای سپیدم زیاد شده....

این روزها به چشم می آید...

دیروز کودکی در خیابان از من پرسید: پیر شده اید یا ارثی است؟

انگار پیر شده ام....

کسی غمم را ندیده جز تـــــــــــــــ♥ــــــــــــــو که این روزها در من لبریزی....

و من موهای سپیدم را دوست دارم بسیار....

پیر شده ام انگار....

زیاد...

 

♥♥ علی ضیا ♥♥ 

نوشته شده در جمعه 1392/04/14ساعت 17:51 توسط Zoha| |

دقایقی در زندگی هست که دلت برای کسی

آنقدر تنگ میشود که میخواهی او را از

رویاهایت بیرون بکشی و در دنیای واقعی

بغلش کنی....

نوشته شده در پنجشنبه 1392/03/30ساعت 18:12 توسط Zoha| |

دلم میخواد،وقتی بغض میکنم...

خدا از آسمون بیاد زمین...

اشکهامو پاک کنه...

دستمو بگیره و بگه:

اینجا آدما اذیتت میکنن...

بــــیــــا بــــــریــــــــــــــمــــــــــ ...

نوشته شده در سه شنبه 1392/03/21ساعت 0:39 توسط Zoha| |

 

خدایا:

 

اگ زندگی این روزام شوخیه...

 

خواستم بگم: اصلا شوخیه قشنگی نیس....

نوشته شده در جمعه 1392/02/13ساعت 17:39 توسط Zoha| |

 

تکه ای از من نیستی...

 

تمام منی...

 

نباشی تمام میشوم...

نوشته شده در جمعه 1392/02/13ساعت 17:23 توسط Zoha| |

a6279_Bodanambastebebodana.jpg

آنقدر دوستت دارم که گاهی اوقات یادم میرود...

تـــــــــــــــــــ♥ــــــــــــــــــو

دوستم نداری....

نوشته شده در دوشنبه 1391/12/28ساعت 18:43 توسط Zoha| |


نوشته شده در دوشنبه 1391/12/28ساعت 18:39 توسط Zoha| |

اگر♥ تــــــــو♥ را امتحـــــان میگرفتند،

بـــی شَکــــــ مَـــــن

رتبــــ♥ـــــه اوَل میشدم

بَـســـ کـــــ♥ــــه تِکـــرار کَردم

نامَـتــــ♥ ـــــ را در مـــــرور خاطِـــــــراتـــــــ✿

نوشته شده در دوشنبه 1391/12/28ساعت 18:36 توسط Zoha| |

دوست داشتن یعنی...

 

دوست داشتن یعنی کوچک کردن یک دنیا به

 

اندازه ی یک نفر

و

بزرگ کردن یک نفر به اندازه ی یک

دنیا...

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/15ساعت 15:42 توسط Zoha| |

می دانی؟

یک وقت هایی باید

رویِ یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است

و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت

 باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویی:

بگذار منتظر بمانند.

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/15ساعت 15:8 توسط Zoha| |

خدایا

امروز می خوام دعا کنم این فاصله ها

برداشته بشه...


نمیدونم یه بخشی ازاین که یه روزایی

حالمون خوب نیست ماله اینه که فاصله

داریم...

حالا بعضیا فاصله دارن با خودشون

بعضیا فاصله دارن با عزیزا نشون

بعضی هم فاصله دارن با خداشون...

کلن مشکل امروز فاصله اس

همین...

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/15ساعت 15:2 توسط Zoha| |

donyayasheghane

حرف های زیادی بلد نیستم...

من تنها چشمان تو را دیدم...

و گوشه ای از لبخندت...

که حرفهایم را دزدید...

از عشق چیزی نمیدانم...

اما دوستت دارم...

کودکانه تر از آنچه که فکر میکنی...

نوشته شده در شنبه 1391/12/05ساعت 20:10 توسط Zoha| |

daftareshghe pic 1

نشسته ام

رو به نقشه ی جغرافیا

و تمام مسیرهایی را که به نگاهت ختم میشوند علامت

میزنم...

هیچ راهی هموار نیست...

فرقی نمیکند هرجای دنیا که باشی خودم هم که نباشم

دلم پیش توست...

همیشه...

نوشته شده در شنبه 1391/12/05ساعت 20:6 توسط Zoha| |

daftareshghe pic 130 300x189

برایت نمی میرم...

برایت می مانم...

تا آنجا که آخر دنیاست...

نوشته شده در شنبه 1391/12/05ساعت 20:3 توسط Zoha| |

  SMS Love 31
ž
قرار نيست
 
žمثل هميشه باشم قرار نيست
 
žاما اين روزها مثل ديروزها بي توام
 
žانگار نبودنت مسري است
 
علی ضیا
نوشته شده در شنبه 1391/12/05ساعت 19:31 توسط Zoha| |

xifrmyyikrcm1dw0tp9m.gif
هی فلانی!
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…
هرجا که دلت میخواهد برو…
فقط آرزو میکنم
وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب
 
گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری…
و اما من…
بر نمیگردم که هیچ!
عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،
که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!
نوشته شده در یکشنبه 1391/11/22ساعت 13:35 توسط Zoha| |

q3ks7nlggc0267434c9a.jpg

چه دنیای ساکتی...

دیگر صدای تپش قلبها غوغا نمیکند...

بی گمان همه شکسته اند...

نوشته شده در شنبه 1391/11/21ساعت 22:36 توسط Zoha| |

ux6115ck95vpdldlykpj.jpg

شاد باش نه یک روز،هزاران سال...

بگذار آواز شادبودنت نچنان در شهر بپیچد که رو سیاه

شوند آنان که بر سر

غمگین کردنت شرط بسته اند...

نوشته شده در شنبه 1391/11/21ساعت 22:34 توسط Zoha| |

تعبیر این رویا

درمون دردامه

درمون این دردا

تعبیر رویا مه

رویای من اینه

دنیای بی کینه

دنیای بی کینه

رویای من اینه

نوشته شده در شنبه 1391/11/21ساعت 22:25 توسط Zoha| |

i7bz23ze9pcwedkhgs8.jpg

دلت که تنگ میشود

چاره ای نمی ماند،جزاینکه

دراین هوای سرد،کلاهت را روی سرت بکشی

لیوان چاییت رادست بگیری،قدم بزنی

وبه دلتنگی های مردانی فکرکنی که مثل تو

درین مسیر،بارهاوبارها قدم زدند!

ودلتنگیشان راتحمل کردند

بغض کردند

اما نباریدند
 

علی ضیا

 

نوشته شده در شنبه 1391/11/21ساعت 22:0 توسط Zoha| |

 

htt54nzazkgv4v64t8x.jpg

 

سلامـــــــــــــــــــــ . به همگی،امیدوارم حال دلتون خوب خوب

باشه...ببخشید که یه مدتی آپ نکردم...آخه مگه این درسا

میزارن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه شرمنده.............

دوستون دارم،مواظب خوبیاتون باشید.این چن تا دلنوشته هم تقدیم به شما........

فعلا یا علی

نوشته شده در سه شنبه 1391/11/17ساعت 22:3 توسط Zoha| |

من از تو ياد گرفتم عاشقت باشم
و
عشقت را با هيچ چيز عوض نكنم
بگذار تو را اشتباه بگيرند حضرت ارباب
بگذار پشت سرم حرف بزنند
من كه براي تو مينوسم
براي تو هستم
و جز خدا و تو چيزي ندارم براي باليدن
مولاي اب و اتش
هر روز روز شماست
و
هر لحظه لشگري از دشمنان بر ما ميتازند
انگ ميزنند
دروغ ميبافند
و من
صبورم
كه عشق تو به من صبر اموخته
يك عمر با حسين
يك عمر...
ياحسين


"سیدعلی ضیا"
نوشته شده در یکشنبه 1391/09/05ساعت 22:59 توسط Zoha| |

قصه را از روز اول اغاز ميكنم
از همان روزي كه من نبودم
و تو عاشقم كردي
از همان روزها كه مرا نذر تو كردند
هنوز اين بيرق به نام تو ميچرخد
حضرت ارباب
مرا با نام نامي تو ميشناسد
در روضه برپاست
قصه را اب و گلوي خشك و طفل تازه متولد شده اغاز ميكنم
روز اول محرم
هنوز عاشقم
مثل هميشه بيشتر از ديروز وكمتر از فردا
براي تو مينوسم كه ميداني گريه چقدر حالم را خوب ميكند
من هميشه منتظر محرم هستم
براي انكه حالم با تو خوب شود
و انگار يادم ميرود همه ي روزها
روز شماست
مولاي اب و اتش

"سیدعلی ضیا"
نوشته شده در یکشنبه 1391/09/05ساعت 22:58 توسط Zoha| |

پيراهن سياه به تن كرده
دلش اما...
چقدر شبيه حسين بايد شد تا بشود
سياه حسين را به تن كرد
من فكر ميكنم
اگر اين زندگي كردن است
كجا ي اين زندگي من ايستاده ام
كجاي يزيدم
كجاي حسيني شدن
كاش هر روز از خودم اين سوال را بپرسم


..........................................

می دانم بابا دو بخش است...
بخشی به نیزه و بخشی به صحرا...!!!
ولی نمی دانم عمو چند بخش است...
باید از بابا پرسید!


"سیدعلی ضیا"

نوشته شده در یکشنبه 1391/09/05ساعت 22:48 توسط Zoha| |

ساعت ۱ نیمه شب است...

هر کاری میکنم خوابم نمیبرد...

حالم خوب نیست...۲هفته ای میشود که حال خوشی ندارم...

فکرم درگیر است...درگیر خیلی چیز ها...

درگیر خاطره ها،درگیر دلتنگی ها،درگیر...........

دوستت دارم.تقدیم به تو...

نوشته شده در دوشنبه 1391/07/17ساعت 20:3 توسط Zoha| |


پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ

كدهای جاوا وبلاگ